|
/*
/*]]>*/
/*
/*]]>*/
/*
/*]]>*/این
آخرین پستمه ... زندگي چيزي فرا تر از اون چيزي است كه فكرش رو مي كنيم
... پريدن گاهي از
ايستادن آسان تراستخط زندگي مانند پلي است براي عبور ، عبور از چيز هايي كه
شايد به نظر شيرين و يا تلخ باشند .
... و با لا خره
بايد گذشت و چه خوب است كه گذشتن ما خوب و به ياد ماندني باشه ...
این آخرین باریه که دارم توی وب مینویسم ...
دچار یه جور دلزدگی شدم ... شایدم اونقدر بزرگ شدم که دنبال
هدف های بزرگتری میگردم ...
برای ساختن و به این جا رسیدن وبم زحمتهای زیادی کشیدم ...
اما خوب احساس میکنم نوشتن توی وب من رو از زندگیم بیشتر دور میکنه ... توی این
مدت دوستای خوب و مهربونی رو داشتم و تجربه کردم ... دوستانی که برای داشتنشون
خیلی زحمت کشیدم ...یه روز یه نفر برای رفتنم وبش رو بست البته بعد ها فهمیدم که
همش بهونه بود خودش از نوشتن خسته شده بود و من رو بهونه کرده بود ...اما امروز من برای خودم وبم رو میبندم برای غرورم
...برای شخصیتم ... برای علایقم ...برای حرمتام ... میخوام تا آخر عمر وقف خدا
جونم بشم ... هیچ کس لیاقت بودن باآدم رو نداره ... ظرفیتم رو از نوشتن توی وب
بیشتر حس میکنم ...راستی اگه شماره رو ندارید این ایمیلمه کارم داشتید اونجا واسم
میل بذارید yalda_joooon2000@yahoo.com
ازتموم دوستای گلم اونایی که نوشته هام رو خوندن و با جون و
دل برام نظر گذاشتن و چه حتی کسایی که با نخودن پستام برام نظر گذاشتن ممنونم ...
برای بزرگ شدنم خیلی دعا کنید برای خوشبختیم ... برای مقاوم
بودنم ...
برای بهشتی شدنم... برای فراموش کردن خاطرات تلخ گذشتم
...خاطراتی که دیگران با بی رحمی برام رقم زدن ... میگن خدا همه رو میبخشه منم همه
رو میبخشم نه اینکه بخوام با خدا برابری کنم نه ! می بخشم تا بخشیده بشم ...
اگر کدورتی بینمون بود حلال کنید ...
دوستتون دارم بهترین دوستای دنیا ... تردید را شکستم و به یقین رسیدم .... خدا حافظ
قرار بود دیگر ننویسم ... قرار بود بی قراری را بدون بودنش بر دوش بکشم ... اصلا کسی چه میداند میخواستم با دلم خلوت کنم ... نه جایگزینی خواستم نه جا نشینی... بلاجبار کلید های فشرده شده کیبورد را لمس کردم ... قرار نیست برای کسی کارت دعوت بفرستم ... درب کلبه تردید وار من همیشه باز است ... چه بیایی چه نیایی ... منتظرت میمانم ... شک و تردیدم دست خودم نیست میدانم کمی تیتروارشده اما... هر چه که باشد از یقین کاذب بهتر است... راستی پاییزت مبارک...
گاهی ... و شاید ... دیرگاهی نغمه های زمانه دلم را خانه تکانی کرد ... در پی صفر ترین درجه ها باز هم گرم بودن را فهمیدم ... در تکاپوی تمامی دروغ ها باز هم خندیدم ... کم کم بی اعتماد شدم ... مثل همین امروز ... به همه ی آنهایی که گفتند بیادت هستیم و نبودند ... نوعی دگرگونی, تنش و سکوت ... لبخندی میان مرز نیستی ... و دوباره قصه ی همیشگی ... من و تردید ...
چند صباحیست بر بی باوری ها می
تازند .... دلها در خفقان .... قلب ها در ضربان .... دیده ها ابریست .... و اشک ها جاری .... خند ه ها بی بها گشته .... تردیدها بر بی اعتقادی ها شعله کشیده
.... با همان شک پنهان قلم را به آغوش
انگشتان می سپارم .... و آرام روی محور کاغذ می چرخانم .... با این وهم که حرف دل را نوشته ام .... با همه این دورنگی ها باز هم میشود بود
.... میشود نفس کشید .... جایی برای تقدس چشمانت میبینم .... هنوز هم .... ....
تیشه بی حرمتی ها مدت روزیست بد به ریشه ام میزند ... صدای ضربان شکستنم را میشنوی ؟؟؟ یا شاید هم هنوز پشت نقاب سادگی پنهان شده ای ؟؟؟ از چشمانت میفهمم ... تو دیگر آن نیستی ... و من دیگر این نیستم ...!!! تردید وار صدایش کردم ... اما مثل همیشه ی هیچ,باز نفهمید ... میدانستم که آهنگ دروغ سر میدهد ... این قانون بازی اوست ... اما باز هم با دروغ هایش رقصیدم ... او باز نفهمید ... من این سناریو را بارها خوانده ام ... او فراموش کرده که : قید تکرار روزی تکراری خواهد شد ...
میان صفحات دلم هر روز ورق خواهی خورد ... بدون نبض پلکهایم ... به دنبال
سایه ای میگردم ... نمیبینمت ...! انگار... سوی نگاهم خالی از هیچ گشته ... ساعتت را همین حالا ... درست همین حالا برای روز موعود تنظیم کن ... راس ساعت! بین دقایق بغض ... درثانیه ی وحشت ... مابین لحظه ی مبادا ... این گونه نگاهم نکن ... من از جسارت میترسم ... تو یادم بده ... خندیدن را ... نفس کشیدن را ... زندگی کردن را ... چقدر سخت شد ... حالا باز هم به نقطه اول رسیدیم ... ((تردید من و شک تو ...)) ضمیمه: من میترسم! (بدون اغراق)
امروز وقتی از پنجره نگاهم به سرزمین آن سوی زندگی نگریستم ... به ناگاه یاد چینی ترک خورده ی سهراب افتادم و من ... حالا دیگر نه شمعیست و نه پروانه ای ... دیگر نیازی نیست نرم و آهسته بیایی ... چینی تنهایی من مدتهاست بوی شکستگی می دهد ... ضمیمه: شکست بهترین بهانه برای نداشتن هاست ...
ورق پاره های ذهنش را میان انبوهی از هجوم شعله ها ... زیر رگبار تازیانه ی اشک هایش ... مابین مشتهای فشرده اش ... کنار شانه های لرزان و بی ثباتش ... به نابودی کشید ... و امروز میان خاکستر آرزو هایش جمله ای را یافتم ... به امید چتر فردایت خیس بارانم ...
می رویم برای یافتن چیزی که هرگز بویی از دیدار به خود نگرفته میرویم... برای ضربان تک تک ثانیه ها ... برای پرسیدن حال ذره ذره ی انسانها ... و برای عبور از پل های جاده های نیستی ... تردید را لازمه ی نگاه هایمان میکنیم تا مبادا ... مبادا هایمان به حراج اصراف گذاشته شوند ... می خندیم در گذر از روز های زندگی با ... با جامی لبریز از ابهام ...
آزار هرچه بود تقسیم برسکوت اسپند و اشک و عود تقسیم برسکوت برپتک حادثه، با میخ یک نگاه تمدید یک رکود ، تقسیم برسکوت او شیب تند عشق ، با تیر یک نگاه تا انتها صعود ، تقسیم بر سکوت قندیل و ترس و یخ ، درغار فاجعه تاریکی کبود ، تقسیم برسکوت تردید اشک و باد ، درشعله نگاه چشمان گریه رود تقسیم برسکوت فرسایش نگاه در چشم های ما اعدام گریه بود ، تقسیم برسکوت ...
|
About![]()
تمام نوشته ها ی توی Archivesهفته دوم آبان 1388هفته سوم مهر 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته دوم آذر 1386 Authors•*.ஜ.*•نیوشا•*.ஜ.*خوشکله Links
بانوی آسمان☆فرزانه☆ |